این روزها حال و هوای خوبی ندارم .
بعد از یک سکوت طولانی آمدم
بچه ها شرمندتونم اگه براتون پیامی ننوشتم
شعرهای نابتون رو خوندم .
این رو می گم تا بدونید نظرها و کامنت هاتون رو می خونم
اما نشد که پیامی بهتون بدم .
دوست داشتم مثل عاشق رو تعطیل کنم و ... .
باز هم با یک غزل جدید
از بس که تابیدی به این دنیای تو خالی
هر روز می افتد زمین ، دنیای تو خالی
تو مانده ای با خاطرات هشت سال از جنگ
در وسعت کوچکترین دنیای تو خالی
باور ندارم جنگتان با سبزه ها بوده
با بهترین ، خوشگلترین دنیای تو خالی
مادر برایم می شود بابا و می فهمم
بابا گذشت از آخرین دنیای تو خالی
من مانده ام تنها برای کشتن دشمن
یا قاتل بابا ، همین دنیای تو خالی
سکوت بدترین مرگ است !!!
فریادهایم را سنگ سار کرده اند
می گویند به امنیتشان تجاوز شده
برای ورود به وبلاگ فقط دانلود کلیک کنید
اتظارم را داشته باش
آخرین حرف هایم را برایت زدم تا بدانی
هنوز درگیرت نشده ام
انتظارت را داشتم
می دانستم حرف هایت چرند است
و عشقت هوسی زودگذر
خدا خرما موز
خدایت را که تعطیل کردی و خرموزت را نوش جان
به دفترت نگاهی بینداز
می بینی ؟
خودکارت دیگر ریز نمی نویسد
درشت
روی پیشانیت
من خیا... هستم
خودکارت را سر کن نقطه سر خط
فکر کن منی نبوده ام
حالا
تو هستی و
خدایی و
خودکاری که دیگر درشت نیست
برای مشاهده متن وبلاگ به زبان ژاپنی کلیک کنید
برای مشاهده متن وبلاگ به زبان چینی کلیک کنید
برای مشاهده متن وبلاگ به زبان هندی کلیک کنید
دلش تنگ شد ، عکس پاکت کشید
درونش دو نامه پر از خط کشید
و با گریه ها بوم را رنگ زد
میانش تو را بی شباهت کشید ↓
به شخصی که اصلا نبود عاشقش
به شخصی که طرح خیانت کشید
دو جام عرق پیش رویت گذاشت
تو را مست سگ ، طبق عادت کشید
تحمل نیاورد و با بوسه ها
خودش را در آغوش خوابت کشید
تو در عکس هم اخم کردی و او
از این عشق بازی خجالت کشید
پسر رفت ، از قاب خود دور شد
پسر رفت ، دست از خیالت کشید
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
Embarrassment took
Drvnsh two letters took full line
Crying Game, and paint the canvas Zd
↓ Among them unlike you took ↓
A person who was not at all Ashqsh
The person who betrayed the plan took
UEFA said two sweat before seeing
You drunken dog, took the habit
Tolerance did not kiss and Game
Himself took arms Khvabt
I frown at pictures and his Kurdish
I took this game to shame
Son moved away from the frame was
Son went hand Khyalt took
چند وقت پیش این غزل زیبا رو که آقای فاضل نظری سروده تو وب دیدم .
و ازش لذت بردم . حالا هم داخل وبلاگم گذاشتم
می شه گفت اولین غزلی که از خودم نیست ولی تو وبلاگ مثل عاشق گذاشته شده
از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است
چابكسواري، نامهاي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است
خونگريههاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است
مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟
اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است
فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود ميبرم خالي است
فاضل نظری
تصور کن مرا با چهره ای ژولیده وولیده
صدایی بد گرفته موهایی زشت و خوابیده
تصور کن مرا مانند یک روح خبیث و بد
فقط از روی ناچاری درون جسم پاشیده
همیشه عاشقش بودم همیشه عاشق تینا ↓
ولی می گفت این عشقم نبوده عشق سنجیده
درون خواب خود دیدم که یک پیر زن کولی
فقط یک بار تینا را درون دست من دیده
عجب تصویر زیبایی اگر چه نیست غیر از خواب
منم یک پیله ی پاره که دور عشق پیچیده
من امشب باز می گردم نمانده جای امیدی
چگونه عاشقت باشد کسی که از تو رنجیده
برای دوستانی که فکر می کنند من غمگینم کلیک کنید
آخرین به روز رسانی : ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ با ۱ غزل جدید
۱- مرداب
شعرهای قبلی :
۱- شیر و خط
۲ -سرخی مغرب
شعر ها را می توانید در پست پایین بخوانید
مرداب
زیبا کُشنده زشت خوشگل مثل تالابی
بدجور می ترسم از این چشمان مردابی
بدجور می ترسم که یک شب غرق خواهم شد
در یک بغل بوسه و از لبهای قلابی ↓
مانند کرمی بی نفس مانند یک طعمه
می افتم آن هم توی این نقاشی آبی
با سر محکم می خورم من توی این تصویر
لعنت به این دریاچه و لعنت به بی آبی
دیگر چرا این نیل را خشکیده می خواهی ؟
وقتی کنارش می گذاری چند مرغابی
هر شب درون ذهنمی مانند یک کابوس
تا صبح می مانی کنارم توی بی خوابی
لعنت به تو ، لعنت به تو ، لعنت به تو لیلا
لعنت به تو و دختران چشم مردابی
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
شیر و خط
وقتی که باران بوی باران را ندارد
آزاده جایی غیر زندان را ندارد ...
وقتی که باغ باغبان آرزوها
سرسبزی یک دانه گلدان را ندارد
دیگر چرا هی سکه می اندازی ای عشق ؟
آن هم برای مرده ای که جان ندارد
هی شیر و خط هی شیر و خط لعنت به دنیا
این سکه هم که روی خندان را ندارد
باید درون خانه ماند از ترس سیلاب
وقتی که باران بوی باران را ندارد
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
سرخی مغرب
تاریک تاریکی ولی از جنس خورشیدی
با اینکه عاشق نیستی همسایه ی بیدی
من تشنه ات بودم ولی لیلای من از قصد
رفتی و روی صورت فرهاد باریدی
دیگر نپرس از سرخی مغرب که می دانم
خون مرا تو توی این تصویر پاشیدی
این بار هم با هق هقه هی حرف هایم را
من دوستت دا ...
نه
نگفتم
باز خندیدی
بعدش درون شهر گفتی چرت می گوید
بانو تو احساس مرا اصلا نفهمیدی
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
مصراع پایان
باران بباری باز هم سیلاب چشمانت
چیزی ندارد کم کند از حس پنهانت
بیخود برایم گریه ات را سر نده ، برگرد
دیگر نمی خواهم بمانم کنج زندانت
بر شانه ها و گردنم ، با حس یک عاشق
مثل طناب دار می افتاد دستانت
من نامه هایت را به آتش ها سپردم
با آخرین تصویر از لبهای خندانت
دیگر درون شعر من جایی نخواهی داشت
دارد سروده می شود مصراع پایانت
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
تقدیم به برادرانم که مردانه جنگیدند
شکل ۱
صاحب خاک بی سند بودی
راهی جنگ خوب و بد بودی
زنده بودی اگر به جای خون
رقص شمشیر را بلد بودی
شکل ۲ :
صاحب خاک بی سند بودی
راهی جنگ خوب و بد بودی
زنده می ماندی اگر آن روز
رقص شمشیر را بلد بودی
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
لبان الکلی
تو چشم های خودت را به خواب نسپاری
به سرمه های سیاه رنگ و ناب نسپاری
و گیسوان سیاه را سیاه تر نکنی
لبان الکلیت را شراب نسپاری
هنوز غرق خیالات کودکی هستی
خدا نکرده خودت را به آب نسپاری
به فکر ترک توام ، مهربان لبانت را
به این وجود خمار ، خراب نسپاری
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
+ تیمسار
تو با چشم هایت
یک گردان فرمانده را
به اسارت برده ای
حتی
تیمسارها هم
از روبرو شدن با تو
بیمناکند
که مباد
گلن گدن چشم هایت را بکشی
چه برسد به من سرباز فراری
که تازه اجازه پیدا کرده ام
روی بنرهای ۱۸+ کلیک کنم
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
کلاغ شخصیت
از دست تگرگ و برف و بوران شدید
سرما زد و قلب آهنیم ترکید
حالا شده ام شبیه آدم برفی
حالا شده ام شبیه یک شعر سپید
سرسبز ترین درخت عالم بودم
این عشق مرا ضعیف و بی برگ کشید
هر چند که زنده بودم و بی آزار
تقدیر مرا بدون تقصیر برید
تخریب شدم درون هر تصویرم
هر آینه روی صورتم ریخت اسید
دیروز کلاغ زخمی شخصیتم
یک روح مترسکی به جسمم بخشید
با تشکر از انسیه رجب زاده (غزل پریش)
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
سکته های کوچک
خنده های کودکی هر شب دلم را می زند
آسمان پولکی هر شب دلم را می زند
مثل شهری بر سر میلیاردها خط و گسل
سکته های کوچکی هر شب دلم را می زند
می برد با ناز خود اموال این بت خانه را
چشم های زیرکی هر شب دلم را می زند
آه ای باران من دلتنگ ابری بودنم
آسمان پولکی هر شب دلم را می زند
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
آسم
صد بار به مادرم گفتم
آش که می پذی
مراقب وجبهایت باش
بیچاره پدرم
خربزه نخورده
زیر کرسی می لرزد
امان از دست قندها
که خونش را تلخ کرده اند
نمی دانم زندگیست
یا قلب پیرش
که مدام فشار سنجش را
روی ۱۸ می برد
این آسم کوفتی هم
قوز بالا قوز شده
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
رباعی ۱ :
انگار دوباره هم گناهی کردم
دزدانه به روی تو نگاهی کردم
در تک تک کوچه ها نوشتم مریم !!!
شرمنده دوباره افتضاحی کردم
رباعی ۲ :
تو عاشق باده ای مثل خود من
یک احمق ساده ای مثل خود من
از بنز کلاس C همش حرف نزن
بیچاره ، پیاده ای مثل خود من
من این رباعی رو برای خواهرم فرستادم و اون در جوابم این رباعی رو برام فرستاد :
من عاشق باده ام ولی چون تو نیم
من هم خل و ساده ام ولی چون تو نیم
در باور من اراده ام بنز من است
من گر چه پیاده ام ولی چون تو نیم
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
سیانور
از گرم رمیده بود و از سرد گذشت
از مرحله های آخر درد گذشت
از فکر به شاهزاده و قصر طلا
از خیر وجود بهترین مرد گذشت
او عاشق پاییز ولی اجباری
از خش خش برگ ها و از زرد گذشت
و به سپید رسید
قافیه اش را زیر برف ها گم کرد
و ردیفش را
در ردیف دکمه های آدم برفی
هوا سرد تر از آن شده که کشنده باشد
بدون چشم
چه قدر شبیه خاستگار بی حیایش است
سیانور هایش را روی صورت آدم برفی می گذارد
حالا شبیه عشقش شده
شبیه پاییز
شبیه زرد
همانی که ناخاسته از کنارش گذشت
و بعد
در ردیف آدم برفی ها سپید می شود
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
سر درد
تو رایج ترین دیاز پامی
وقتی من بزرگترین سر دردم
حتی خیال داشتنت هم برایم حکم ...
نه !!!
با خیال که نمی شود زندگی کرد
تو رایج ترین سر دردی
وقتی من بزرگترین شعرم را می نویسم
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
دارکوب
تو دارکوب منی ، من درخت پیر توام
تو ماهی قزل آلا ، من آبگیر توام
بتاب روی تنم ، خشک کن بسوزانم
نبار ، مسعله ای نیست ، من کویر توام
چه قدر کافرم هستی ، چه قدر عاشقتم
چه قدر زود من هستی ، چه قدر دیر توام
هزار کشته و زخمی ، هزار دیوانه
و من نتیجه ای از خنده ی اخیر توام
برای کشتن من تیغ تیز چاقو باش
ببین لحظه ی آخر هنوز گیر توام
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
ساعت پیر
تا دیروز ساعت قدیمی و پر سرو صدایی که بابام یک روزی واسه خونمون خریده بود روی دیوار آوریزون بود .
ساعتی که توی تک تک تیک تاکاش خاطراتی رو برای پدر و مادرم زنده می کرد . ولی امروز مادرم اون ساعت رو به کهنه خر محلمون فروخت و بابت جنایتش 200 تومن گرفت . با این پول حتی نمی شه 4 تا نون سنگک گرفت .
جدا ... مادر چرا ساعت رو فروخت ؟
مگه وقتی مادر ساعت رو به کهنه خر می داد با شنیدن صدای ضعیفش یاد اون روزی نیفتاد که بابا اونو به عنوان یک هدیه بهش داده بود ؟
بابام امروز برای خونمون یک ساعت نو خرید . سرو صداش منو یاد صدای ساعت پیر می ندازه . مدام می گه تیک تاک . بهش می گم که دل به آدما نبند ، چون یک روزی به جای سپاس گزاری که مدت ها براشون خوندی و عاشقانه براشون موندی تو رو مثل ساعت پیر به علی آقا می دن . من هنوز یاد ساعت پیرم . بدون خداحافظی از این جا رفت . بی مرامی نباشه خودش نمی خواست خدانگه داری نکنه مادرم نزاشت . هر بار که چهره ی مادرم رو می بینیم با خودم می گم نمی شد مادرم بی خیال این 200 تومن می شد و ساعت رو به چندرغاز نمی داد ؟
می خوام از مادرم سوال کنم فرق این ساعت ها با هم چی بود ؟
ساعت جدیده دیر تر کار می کنه یا تند تر ؟ سرو صداش کم تره ؟
مادرم یک ماه پیش گفته بود که این ساعت خیلی زشت و برای این خونه مناسب نیست .
نمی دونم روزی که ساعت پیر جوون بود و وارد این خونه شد همین رو گفته ؟ یعنی گفته : من خیلی نازم و این خونه مناسب من نیست !!!
دلم برای ساعت پیر خیلی تنگ شده . اون الان کجاست ؟ داره چی کار می کنه ؟ علی آقا باهاش چی کار کرده ؟ یعنی اون دیگه تیک و تاک نمی کنه ؟ ساکت و خاموشه ؟
خدا انسان ها رو بعد از خاموشیشون دوباره به تیک و تاک می ندازه .
ساعت پیر عاشق این بود که بقیه مدام نگاش کنن . توی لحظه های اضطراب چشم تو چشممون داشت و تو لحظه های تنگ صداش رو بلند می کرد . وقتی مریض می شد صداش هم می گرفت یک نمه هم کندتر می شد و چرت می زد . اون وقت بابام با یک باتری حالش رو سر جا می آورد .
مدام از خودم این رو می پرسم که آیا ساعت پیر دیگه عاشق نیست ؟واقعا نیست ؟
اون ساعت هنوز هم عاشقه .نمی شه نباشه . اون هنوز هم دوست داره با سرو صداش نظر همه رو به خودش جلب کنه .
یک لحظه صبر کن !!!
تو جیبم 400 تومن پوله . من الان بر می گردم . می خوام برم تا یک عاشق رو از خوابش بیدار کنم .
نمی دونم علی آقای کهنه خر الان با اون ساعت چی کار کرده ؟
چه قدر هوا سرده . کوچه خیلی سفیده . اون هم می خواد تو جشن عاشقی ساعت پیر شرکت کنه .
آخ !!!
کوچه چی کار می کنی ؟
با من شوخی نکن . اگه دیر برسم ساعت رو نمی تونم بیدار کنم .
{سرم رو از کوچه برداشتم و روبروم رو نگاه کردم مغازه ی حاج ابرام رو دیدم } .
آها ببخش کوچه فکر کردم با من شوخی می کنی . می خواستی بهم بگی که از همون داروهایی که بابام موقع مریضی ساعت پیر بهش می زد بخرم ؟
- سلام آقا ابرام . یک باتری قلمی می خواستم .
- چندی بدم ؟ پنجاهی یا صدی ؟
می خواستم بگم پنجاه تومنی ولی بعدش گفتم اگه 50 تومنی بگیرم زودتر مریض می شه و کسی نیست درمونگاش ببر . بعدش هم ارزش بیدار کردن عشق خیلی بیشتر از این ها ست .
باتری نو رو گرفتم و رفتم دم در مغازه ی علی آقا کهنه خر . پول رو از جیبم در آوردم و تو دستام محکم گرفتم .
- سلام آقا علی . ساعتم رو می خوام بخرم . می فروشیش ؟
- کدوم ساعت رو می گی ؟ همون ساعت کهنه ؟؟؟
- اره اره خود خودشه نفروختیش که ؟ ازت 300 تومن می خرمش .
- 300 تومن !!! چرا می خوای بخریش ؟
چون اون ساعت دوست من بود . می دونی چی ؟ من از بچگی با اون ساعت بزرگ شدم . هر چند نمی تونستم معنی زمان رو درک کنم ولی معنی تیک و تاکای عاشقانه ی اون رو با تمام وجود درک می کردم . اون همیشه به خاطر تیک و تاکاش برام عزیز بوده و من به خاطر همین سرو صداش بهش می گفتم ساعت .
- خوبه خوبه . بسه ... ( و بعد بلند خندید)
جلو آمد و دستش رو دراز کرد .
- معامله قبول .
من هم با خوشحالی پول رو تو دستاش گذاشتم . من ساعت رو آزاد کردم . باتری داره می درخشه . اون هم می دونه که از این به بعد قلب یک ساعت عاشق می شه . خوش به حالش .
- ساعت الان کجاست ؟
- نمی دونم لای همین وسایلا انداختم .
با عجله به سمت کهنه های کود شده رفتم و مشغول گشتن شدم . یک تیغ به دستم خورد . متوجه خون شدم . واسه یک لحظه همه جا رو سکوت گرفت . صدای تق تق می یومد . صدایی خیلی نازک . خدا جان این دیگه کدوم دلشکسته ای ؟ یعنی صدای قلب عزیزمه ؟
صداش داشت کمتر می شد . ساعت پیر !!! خودشه ساعت پیر اون هنوز داره با مرگ می جنگه . وسایل ها رو کنار زدم و ساعت پیر رو دیدم .
آخی . ساعت من
شیشه ی نازش که تنها چند تا خش داشت شکسته شده بود . عقربه هاش هم همگی کج بودن .
ساعت رو برعکس کردم و باتری جدید رو گذاشتم سر جاش . صداش جون گرفت .
از امروز ساعت پیر با همون شیشه و عقربه های شکسته کنار اتاقم می مونه و من هم می خوام هر صبح روزم رو با تیک و تاک اون شروع کنم
از امروز من کناراتاقم یک ساعت دارم که تنها به خاطر خودش نگاش می کنم نه به خاطر این که بدونم ساعت چنده . می دونی چرا عقربه هاش رو عوض نکردم ؟
چون نمی خوام توی دل هوره هام، غصه بخوره . نمی خوام وقتی نگاش می کنم دل هورگی کم بود وقت رو داشته باشم و اون رو هم مثل خودم ناراحت کنم . من مثل قدیم عاشق ساعت پیرم . چون هنوز تیک و تاک می کنه . راستی اون اسم من رو گذاشته تاک تیک !!!
اسم قشنگی مگه نه ؟ یک عاشق اسم بدی رو واسه معشوقش انتخاب نمی کنه .
پایان
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
سال نامرعی
صدایم را هیچ کسی نمی شنود
حتی گوشهایم زبانم را نمی فهمند
شاید روح شده باشم
شاید هم بی جسم
من همه را میبینم
حتی محبت های نداشته یشان را
و خودم
انگار نا مرعیم
آنقدر که مورچه ها هم مرا ناخاسته لگد می کنند
تنها همین پوشه ی سبز
به ناچار مرا می بیند
۶۷
۶۸
۶۹
رسیدید به سال نامرعی
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
خندید و رفت
از ما زمینی ها رها در آسمان تابید و رفت
یک کاسه از نور خدا در پشت خود پاشید و رفت
هی زندگی گفتش نجنگ با زندگی جنگید و رفت
گفتیم دستت نیست گفت جانم که هست ، لنگید و رفت !!!
هی گریه کردم پشت او گفتم نرو ، خندید و رفت
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
پک ...
با سادگیش چه قدر پیچیده شده
از چهره اش افتاده چه پاشیده شده
هی پک به خودش می زند و می سوزد
این مرد به دود خود چه نعشیده شده
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
هنوز توی سرم می کشی سرک گاهی
و آخرین اثر از تو ، یک قاب بی تصویر
دو دیده ی پر اشک و یک آدم دلگیر
هنوز توی سرم می کشی سرک گاهی
نگاه و بوسه و لبهات ، خیال بی تاثیر
و بعد عقل سلیم و ، و بعد قلب شکسته
برای راندن تو یا که بودنت درگیر
هزار دفعه ز بندت رها شدم افسوس
دوباره می کندم قلب ، به عشق تو زنجیر
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
بوسه ی جهنمی
تو ای دلیل سپیدی شعرهای سپیدم
تو ای قافیه ساز غزل های جدیدم
برای گفتن نامت کم است شعر رباعی
خصیصه ی نگهت را به چارپاره کشیدم
عزیز مصرم و امروز گرفته ام دل خود را
برای ناز زلیخا بیا که برده خریدم
فرار پشت گریز و گناه پشت خیانت
اگر چه عین عذابی هنوز هم نبریدم
به بوسه ی تو میفتد مسیر دل به جهنم
لبی حرام لبم کن که آتشت نچشیدم
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
ساز جدا
من از امشب به شما مهر صدا خواهم زد
با شما لج شده ام ، ساز جدا خواهم زد
به گدایی همه ی ثروت من را بردید
من از امشب به گدایی به گدا خواهم زد
دیگر از دوزخ و زندان که نمی ترسم من
تهمت امشب ، به شما و به خدا خواهم زد
دل من سوخت ز عشقی که فقط نامش بود
به شما آدمیان ، زخم وفا خواهم زد
دیگر از خاک ندارم طمع نیک شدن
امشب از خاک شما راه هوا خواهم زد
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
خانه ی غم
آنقدر از چشم هایش می نویسم تا قلم
مثل موهایم ، سپید و خالی و بی جان شود
امشب از رقصیدن تکراریم خندان نشد
سر بزن جلاد من را ، شاید او خندان شود
خانه ی غم ساختم ، مانند یعقوب نبی
منتظر تا مثل یوسف ، راهی کنعان شود
من بهشت را هم نمی خواهم بدون چشم او
قصر هم بی او برایم ، همچو یک زندان شود
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
تروم (آدم اهنی)
می خواستم انسان باشم
اما برایم برنامه نوشتند
من یک تروم هستم ( ادم آهنی )
***
می خواهم سبز باشم
مثل خودکار سیاه !!!
تا با نوشتنم
دفتری را با ارزش تر از کتاب کنم
و یا مثل جعبه ی دوازده رنگه
تا افکار کودکی را با نقاشی هایش بتراشم
نقاشی قفس بی سقف ...
و دانه ای که بوسه ی بچه گنجشک و مادرش می شود .
***
من مهم نیستم
انسان بودن هم مهم نیست
مهم تروم نبودن است
***
- آقا این کتاب چنده ؟
- اسمش چی ؟
- من عاشق نیستم ، مثل عاشقم !!!
- هزار و یک تومن
ولی برای دفتر شعرم
همان مثل عاشق
همان دست رنج خودکار سیاه ...
کسی یک تومان هم نمی دهد !!!
دوباره مداد رنگی می شوم
به دست کودک بزرگ ...
همانی که وقتی با من قفس را بی نرده می کشید
برای گنجشک زخمی گریه می کرد
و برای
بچه گنجشک گندم می ریخت
و حالا
گنجشک و قفس در بسته را
در سوی دیگر سیم خاردار
به دور از بچه گنجشک می کشد
***
می خواهم انسان باشم
نه یک تروم
که حتی مردنش هم برای کسی فایده ای نداشت
می خواهم انسا نه نه نه
نه
می خواهم تروم باشم !!!
نه یک انسان
نمی خواهم از کشیده ام
بچه گنجشک ، گرسنه بمیرد
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
۶۹
امشب از شاعر شدن هم سخت دلگیرم عزیز
از همین خودکار کاغذ قلب هم سیرم عزیز
امشب افتادم به پای این سه جلد سبز رنگ
۶۹ . شاید . ولی اکنون دگر پیرم عزیز
من گذشتم از سر جانم . تا کی زندگی ؟
سالها . روز و شب است با مرگ درگیرم عزیز
می نویسم تا خود صبح این وصیت نامه را
شعر من مال تو باشد . من که می میرم عزیز
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
اول که بشر مژده ی بی نام تو را گفت
خیام بزرگ باده ی بی جام تو را گفت
در معنی تو خلق چه انگشت به دهن ماند
انگار خدا غرق به ایهام تو را گفت
از چشمم افتاده اند !!!
شانه هایم را برای چه دوست بدارم ؟
برای سری که هرگز ... ؟
و یا اشکی که هیچ وقت ... ؟
شانه هایت را دوست دارم
با آنکه نمی گذارم بر آن ...
و خیس نمی شود با ..... من
به گرد پای خودم هم نمی رسم
ببین
کفش هایم تاول زده اند
و پاهایم پاره
نه . پاهایم درازتر از دستانم ، باید برگردند
اشک هایم نمی خواهند باور کنند
که من تو را از دست داده ام
دلگیرم از آنها
حالا دیگر به خاطر تو آنها هم از چشمم افتاده اند
تفعل زیبا !!!
موضوع برای شعر من پیدا نمی شود
انگار مرده قافیه ، پیدا نمی شود
دریا گذارم نه ، از صاحل گریزانم
موضوع شعر امشبم دریا نمی شود
من حرف دارم اما ، در حد یک رمان
درد دلم در این غزل ها جا نمی شود
انگار تا اسم تو را در شعر نیاورم
این بیت های بی نشان زیبا نمی شود
این بار هم موضوع من چشمان خیس توست
بی شک تفعل های من بد وا نمی شود
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
این خلق خدا دل مرا آزردند
یادم نرود ستاره ام را بردند
چشمان تو سهم دیگران شد ِ افسوس
این گرگ صفتان یوسف من را خوردند
بیزارم از این نگاه اربابی تو
بیزارم از این سرور و شادابی تو
چشمان تو می کشند به خود دلها را
بیزارم از این دو چشم مردابی تو
مغلوب تو می شوم اگر صلح کنم
مغلوب کرشمه ها و بی تابی تو
حتی اگر این راه به پایان برسد
من میمیرم به جرم بی آبی تو
آرامش شب نصیب چشمان تو نیست
نفرین من است دلیل بی خوابی تو
مردان تو می کشند امثال مرا !!!
بیزارم از این مردمک آبی تو
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید
با فکر به عمر زمان تنگ تر می شد
هر لحظه که می گذشت بدتر می شد
صد بار به او گفته بودم نشمار
هر بار که می شمرد کمتر می شد
یک کاسه ی نیمه آب من می خواهم
یک قبله برای خواب من می خواهم
دستانم را خودم به دست می گیرم
جلاد سر شباب من می خواهم
اگر نظر و یا پیشنهادی دارید کلیک کنید



